تاتی و جیگو |
|
عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی عشق آن است که صد دل به یک یار دهی اینو به اونایی گفتم که فکر می کنن با این کارا....
یه شب بهم گفت ای مهربون من می مونم تو ام بمون گفتش بهم ای مهربون یادت نره این عهدمون!!!! حالا کجا رفت اون بی وفاااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟ +نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 12:43 توسط هومن |
+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 18:45 توسط هومن |
در این دنیا من نکردم گناهی فقط در چشم هایش کردم نگاهی اگر نگاهم هست گناهی مجازاتم کن مجازاتم کن مجازات
+نوشته شده درپنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:20 توسط هومن |
خدایا خدایا خدایا خدایا دیگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه از سنگم اینجاست که با ابهام تمام میشویم. بدون پاسخ به سوالات درونیمان ... شاید چیزهایی آموخته باشیم اما فریب خوردگان پاسخ های کودکانه ایم. گاهی تند و خشن و گاه بی سبک وشاد گاهی از درون کلمات و گاه بر خاسته از مردم . دروغ را خیالی بافتیم ...راه های بی انتها رفتیم. به خیال خود زمین و زمان را به هم دوختیم . فخر فروشی کردیم . تا آنجا ها رفتیم که برای هم اشعار عاشقانه سرودیم. روح خود را با آن به اشتراک گذاشتیم. بدون پاسخ به سوالات درونیمان اهی روزگار قصه های تکراریت ما را کار آزموده کرده همه چیز در هر لحظه در هر جا در هر سخن تکرار میشود با کمی زاویه چیزی که مهم است همانی است که نمی دانیم در پی آنیم. نمی دانیم..... اینجا تجربه بود تجربه ای که درونی بود و بیرونی اینجا طفل کوچک بی سر پرستی بود که نه از سر ترحم که از ته دل نوشته میشد اینجا روزنامه هفته نامه و یا ماهنامه ای بود که "وبلاگ" نام نهاده شد. اینجا یادآور دوستی ها و اتحادها بود اینجا طعم نیمه تلخ شکرِ دروغ بود اینجا بر باد نوشته شد بود و با خون امـــــــــــ ا دیگـــــــــــر نخواهد بود و نخواهد شد ...
+نوشته شده درسه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:11 توسط هومن |
ميرسد روزی که بی من روزها را سر کنی ميرسد روزی که بی من مرگ عشق را باور کنی ميرسد روزی که بينی خفته ام من در مزارم ميرسد روزی که شايد بشکنی از اين شکستم تکسوار عشق من ای ناجی احساس من کاش ميماندی برايم کاش ميماندی برايم +نوشته شده درجمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:26 توسط هومن |
+نوشته شده درسه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:11 توسط هومن |
همیشه آرزویم این بود که تو را بیابم تنها تو را حالا که یافتمت فهمیدم که باید ترکت کنم گویم می خواهم درروزهای رخوت انگیز بهاری تک معادله ی زندگی ام را تنها با یک مجهول حل کنم مجهولی از جنس ازل تو هم با من نمی مانی می شد با نگاهت قهر می کردم برایت می نویسم آسمان ابریست ومن دلتنگم چندیست که با عشق خود می جنگم اگر می شد برایت می نوشتم روز هایم را و سهم چشم هایم را سکوتم را صدایم را می شد برایت دل دل نمی کردم دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده کنار اتفاقی که شبی نا خوانده افتاده همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته اگرمیتونستم تو دنیا یه چیز دیگه باشم دوست داشتم اشک تو باشم که از چشمات متولدبشم رو گونه ات زندگی کنم ورو لبات بمیرم +نوشته شده درچهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 14:36 توسط هومن |
عجب جیگره!!!!خواننده مورد علاقه خودم
+نوشته شده دردوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 20:11 توسط هومن |
کجا می بری این صاحب داره اجازه گرفتی...! +نوشته شده دریکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 20:38 توسط هومن | آخر يه روز تيک ميگيري لباسهاي شيک ميگيري بابا کشتی خودتو!!!! +نوشته شده درجمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:54 توسط هومن | غروب شد خورشید رفت آفتابگردان به دنبال خورشید
می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان
سرش را پایین انداخت چون هنوز به خورشید وفا دار بود +نوشته شده درپنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 19:32 توسط هومن |
وقتی که خوشبختی را می پذیری رنج را نیز پذیرا باش هشیاری را که بر می گزینی . گاه گیج و مغشوش می شوی بر دیگران که غالب می شوی . مغلوب آنان نیز می شوی هر قدمی که به جلو بر میداری قدم دیگری را به پشت سر می گذاری تو که غروب خورشید را می پذیری چگونه از غروب آن گریزی خواهی داشت عشق را که می پذیری ... +نوشته شده درسه شنبه ششم تیر 1385ساعت 12:46 توسط هومن |
وقتی من و تو را به خاک بسپارند هر دو سرد و بی حس و چهرهامان پوشیده در نقاب خاک رو گرفته از هم چقدر تنها خواهیم بود چه کنیم؟؟؟؟ به راستی چه باید بکنیم تو بی من؟ من بی تو؟ نمی توانم تاب بیاورم به راستی چه باید بکنم من که من قبل از تو بمیرم و نه می توانم اشک های تو را به خاطر مرگ خویش مبهم کنم ما چه هستیم چه توان کرد تا یک تن شویم تو و من و من با تو +نوشته شده درشنبه سوم تیر 1385ساعت 10:0 توسط هومن | در این دنیا من او را می پرستم هم او را هم خدا را می پرستم تمام زاهدان یکتا پرستند ولیکن من دو تا را می پرستم +نوشته شده درجمعه دوم تیر 1385ساعت 15:35 توسط هومن |
گفتی بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی بیا و از وفایت بگذر از بی وفاییت رنجیدم گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم +نوشته شده درسه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:8 توسط هومن |
تو هم درد مرا نمی فهمی فقط آرامشم را میدهی برباد چقدرشعر نوشتم برای باران غافل از آن که دل دیوانه که بارانی بود
+نوشته شده درسه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 15:23 توسط هومن | |